جگرگوشه ام و من

لحظات شیرین

افتادن دندون یک سمت چپ پایین

دقیقا در تاریخ 94/8/16 صبح پسرم بعد اینکه از خواب بیدار شد دستش و سمت من دراز کرد گفت بگیرشم منم هی دستش و نگاه میکنم چیزی نمی بینم فقط دستش خیس بود صبح شنبه بود ؛ بعد گف دندونه! ! یعنی قبض روح شدم اصلا یادم نبود پسرم بزرگ شده و دندوناش و قراره عوض کنه خلاصه ذوق کردم و بغلش کردم بعد کلی دندونش و بازرسی کردم اصلا ریشه نداشت یکم stain  داشت پرگزیمالاش گف مامان بخاطر اون افتاد که سیاه شده منم گفتم نه مامان نشون میده بزرگ شدی بعد کلی در مورد پری دندان صحبت کردم و دندون و گذاشتم زیر بالشش گفتم برات جایزه میاره و بعد کلی عکس واسه بابا فرستادم و بردمش مهد کودک
18 آبان 1394

پسر ورزشکار و موسیقی دان

پسرم دومین ترم موسیقی رو داره تموم میکنه ماشاالله تمام نت های موسیقی و مسلط هست بلز رو تموم کرده و از فردا قراره فلوت شروع کنه کلاس ژیمناستیک هم میره خیلی فعاله ...  
3 شهريور 1394

پسرم بزرگ میشود....

هزار ماشاالله پسرم برای خودش مردی شده است  پدرش هنوز نتونسته انتقالیش و درست کنه و بعضی مواقع پسرم و من تنهایی البته خدا حفظ کنه مادرم همیشه در کنارمونه ... خیلی با مامانبزرگش رابطه اش عالیه همه جور شرطی و میپذیره وقتی بگیم میبریمت پیش مامان بزرگ بمونی و ... ولی وقتی باباش داره میره عمیقا ناراحته همش میگه منم ببر و ... خدا میدونه کی قراره این جدا شدنها به پایان برسه.. دعا کنید..
12 مرداد 1394

برمیگردیم به ...

روزگاری که از بچگی میشناسم خیلی غیر قابل پیش بینیه نمیشه حدس زد قراره چی بشه مثل زندگی جگرگوشه ام و من  دوباره دارم وسایل جمع میکنم دوباره خاطرات گذشته را مرور میکنم و سر در گمم از اینکه آیا زندگی میتونست بهتر از اینها باشه !!! جگر گوشه ام تقریبا خوشحاله از اینکه به جمع خانواده مون بر میگردیم دوباره مامان بزرگش و میبینه با دختر خاله هاش بازی میکنه با پسر خاله اش مارتیا دعوا میکنه و کلی دور و برش شلوغه  اما من ..... هنوز تو شوک هستم ...تنها چیزی که بهش ایمان دارم اینه که برگردم .... و در این میان خودم را خوشحال و زیبا و دوست داشتنی و با محبت نشون میدم و در تمام مدت ذکر خدا رو دارم ...به انسان بزرگی ایمان دارم و اون شوهرمه .....
8 آبان 1393

دوباره مینویسم ...

پسر گلم 4 سالش تموم شده برای خودش صاحب فکر و نظر و دستور و .. شده به سلامتی  خداییش پسر آروم یه یعنی یه آرامش خاصی تو وجودش هست به ماشین بسیار زیاد علاقه داره  قصر بازی که میبرمش دوتایی سوار اون ماشینها ی کامپیوتری میشیم و قهقه میزنیم خیلی خوشحالم قراره دوباره از پسر گلم بنویسم چون دست روزگار داره ما رو به سمتی میبره  که با پسرم دوتایی زندگی کنیم شاید مصلحته.....شاید ....
3 آبان 1393

بعد از یک غیبت طولانی...

جگر گوشه ا م مهد کودک میرود تازه 2 سالش تموم شده علاقه بسیار زیاد به جوجه کبابی که بابایی درست می کند دارد تمام کلمات را ادا می کند حتی به انگلیسی  و تازه از یه سرماخوردگی طولانی اومده بیرون کلی لاغر شده
19 مهر 1391